از دوریت تاب ندارم گلم...
از دوریت تاب ندارم ... خسته گشته ام
من تو را می خواهم این خواست زیادیست ؟
از دوریت تب دار است بدنم , خنکای تو درمان من است
من تو را می خواهم , از که باید بخواهمت تا همیشه ؟
از دوریت دلم سخت میگیرد اشکهایم مرا در بر می گیرند
و تو نیستی تا گونه های خیسم را نوازش کنی ...
من تو را می خواهم چرا نمی آیی دستانم را با خود ببری
از دوریت پاهایم رمق ندارند
دلم با بال شکسته باز هم خواهد پرید برای دیدن تو
من تو را می خواهم دیگر چشمانم ازانتظار داشتنت
برای آرامش شبانه سو ندارند
از دوریت من سخت فرتوت گشته ام و تو نزدیک
اما کنارم نیستی ...
من تو را می خواهم , من زندانی بند دل تو هستم
می دانی زندانی به زندانبان دلش سخت دل می بندد
از دوریت دیگر تاب ندارم ... می جویمت بس سخت
از دوریت چه بگویم که نزدیکی به دل و دور به اندازه
وسعت یک نگاه ...


